
این زندگی خود به چه کار می آید
اگر از گرفتاری ایام و غصه روزگار
فرصت نکنیم که دمی بایستیم و جهان را نظاره کنیم؛
فرصت نکنیم که در زیر شاخه های درختان بنشینیم

فرشته بود و خدا عشق در ميانه نبود
فضاي عالم هستي پر از ترانه نبود
سكوت بود و خداوندگار و خلوت خويش
ز شور عشق نشاني در آن زمانه نبود
مقام حسن به جا بود و دلبري مي كرد
ولي چه سود كه آيينه در ميانه نبود
براي جلوه آن چهره آفريده شدي
براي خلق تو زين خوبتر بهانه نبود
تو آفريده شدي اي زن، اي تبلور عشق
كه بي فروغ نگاه تو خانه خانه نبود
هزار مشعل خورشيد اين فروغ نداشت
اگر چراغ تو روشن در آشيانه نبود
اگر نه آينه بودي به پيش طلعت دوست
حديث حسن و جمالت بدين فسانه نبود
در اين مقام نيامد سخن به سر آتش
كه بحر پرگهر عشق را كرانه نبود
دانلود چند فایل از استاد در ادامه مطلب

کلیپ بسیار زیبای دیدار شمس و مولانا

پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني.
مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند. لاک پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش
مي كشيد.
